اینجا ما خاطرات طنز و شیطونیای مدرسه و دانشگاهمون و یه سری چیزای طنز با همین موضوعات رو می نویسیم.
سلام
قبل از هر چی باید بگم سرعت اینترنت 80- است.(سیستم عصبی منو تصور کنید!!!)
(آخ جون این دفعه صورتک داره!!)
این چه وضعیه مکسی؟ من فک می کردم اگه الان بیام 60 70 تا مطلب جدید گذوشتی رو وب. 100 تا نظرم برا مطلب من گذشتی!!؟
اما الان دارم می بینم از اون موقع تا حالا همون مطلب قدیمی من اولیشه!
قبلنا که هر روز 2 3 بار میامدی آپ می کردی!؟ سرسو خانم شما چرا؟ این جوری وب از چشم میفته و بازدید کننده هاش کم میشه ها گفته باشم؟؟؟؟
اگه خودت نمی تونی شیفت بیمارستانی به سرسو بگو بیاد با اسم و رمز تو بنویسه!(چه کاریه سرسو با اسم خودش نمی نویسه!)
بعدشم یه وقتی بذار بهم یاد بده چطوری داستان انگری بردزا رو بذرم رو وب!
خلاصه به داد وبلاگ برسید که داره از دست میره! به زودی داستان 1 آماده میشه... .
خدافظ! لاق!!!
برچسب:
نویسنده: مکسی
سلام! ااااه امرو اعصابم خورده..! اون از باختم به سوپر استار اینم از الان که سرعت اینترنت -۵۰ س!!
(ااه بیا این یکی رو داشته باش یه صورتک عصبانیم نیس بذارم اینجا دارم پشت سر هم بد میارم!!)
آره خلاصه ما اومدیم مکسز همون وبلاگو اشتباهی میرفتم وگرنه باید دو ماه پیش شروع می کردم ولی دیگه شروع کردم دیگه سخت نگیرین ..... .
از عصبانیت حرف زدیم یاد انگری برد افتادم من دارم یه سری داستان می نویسم (البته بیشتر خاطره اس تا داستان!!) با کاراکترای انگری برد البته نوشتن که چه عرض کنم با پاور پوینت و از این چیزاس یه جور برنامه اس!
خلاصه کسایی که می خوان داستان هاشون درست کنم کاراکتر انگری برد خودشون و انتخاب کنن بجز پرنده قرمز اصلیه که فیکس خودمم تو هر داستان کاراکتر بازیگرا عوض میشه
مکسزم پرنده زرده رو ورداشت. این از این...
نکته دوم این که آقا از همین لحظه دعا کنید بینایی سنجی یا شنوایی سنجی قبول شیم یا حتی بین الملل هرجا که شد...به قول رفیقمون دمتون جییییییییییییییزز!!!
دیگه عرضی نیس فقط مکسی من نمدونم اگه دستانا آماده شد چطوری رو سایت!
وااااای حواسم نبود چقدر پول کافی نتم شد!!!!!!؟ بازم به قول رفیقمون یا ابر فضل!!!
بای!![]()
برچسب:
نویسنده: مکسی
ساعت رخیمی بین ما به تسبیح معروفه... دقیقن یادم نیس چرا ولی مهسا همیشه بهش میگفت تسبیح
یه روز قبل از کلاس که رخیمی هنوز نیومده بود تو کلاس فائزه ساعتشو کش رفت و گذاشت دست خودش
سر کلاس هی بچه ها ازش میپرسیدن ساعت چنده؟ اونم ساعتو میگفت بعدشم میگفت بیست و پنجمه (ساعتش تاریخم داره آخه)
هی بلند بلند میگفت ایتس ا گود تایم... یه کاری میکرد که رخیمی ببینه ساعت دستشه... ولی هر کاری کرد مردک خنگ نفهمید!
آخرش آنا گفت بده من ساعتو... دست من تپل تره از دست تو میفته
بازم رخیمی نفهمید (من موندم این با این مغزش چطوری تافل گرفته!)
کلاس تموم شد
آنا و فائزه هم اصلن به روی خودشون نیاوردن و داشتن میرفتن
هدی گفت بچه ها ساعت آقا رحیمی رو بهش بدین دیگه...
اون گاگولم تازه فهمید چی شده... گفت ساعت من دست شماس؟
آنا هم نشنیده گرفت و رفت بیرون ولی آخر هدی مجبورش کرد بره ساعتو پس بده بهش
آنا که داشت میرفت رخیمی نیشش تا پشت کلش باز بود :دی
برچسب:
نویسنده: مکسی
![]()
![]()
![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: مکسی
اونایی که نمیتونن برن ادامه مطلب کاربریشونو الان حذف میکنم دوباره بسازن.
ان شاءا... مشکل حل شه.
این پست بعدن حذف میشه.
برچسب:
نویسنده: مکسی